خرید بک لینک

سینه ی او اجاق محبتِ هم چنان گرم و مترنم...

همین دیروز های ۵۰ سال پیش است امروز...
زن عامو زینب، فرز و دست پر، به جنب و جوش است. مهمان ها آمده اند. برادران و هم تبارانش، از روستا برای کار به آبادان هجوم آورده اند. چای می آورد. سفره می اندازد. شام مفصل برقرار می کند. هندوانه قاچ می کند...آرام ندارد نمی نشیند...
نیمه شب نگاهی به حیاط و بیرون می اندازد که این عزیزانِ بی شمارش دراز به دراز، سیر و پُر به خواب رفته اند...
اما زن عامو جان! من اکنون خوابم نمی برد.
چند ساعت پیش که با یونس جان، به خانه ات در "پاتریس لوموبا"ی تهران آمدیم و مرا شناختی و لبان زیبایت نام مرا در جانم به پژواک در آورد، به یادآوردم که هنوز زنده ام.
اما باور نمی کنم که آن کدبانوی بی نشست، اکنون در بستر افتاده است.

تو چه زحمت جان فرسایی به خودت می دهی، به چه تقلا می افتی- تکیه داده به بازوی نحیف و استخوانیت تا ما را خوشامد بگویی و به قول خودت خوب تماشایمان کنی...
نسیم صدایت در فضا عطر می پاشد:
- دا سیمین...سیمین...چایی بیار...شوم بکش...

و من که انگشتانت را می بوسم و تو پر مهر گونه های خیسم را نوازش می دهی، به کودکیم در لینای هزاری شاه آبادِ آبادان بر می گردم..
- دا کی اومدی؟ هفتکل همه خوب بودن؟ کارنامه اتِ گرفتی؟
و من می خواهم بگویم زن عامو کارنامه ی زندگیم پر از صفرهای کله گنده است...به گا رفتم!
این جا در سرمای چند درجه زیر صفر درون، با زخم های ناسور از ضربه های نارفیقان دون، قلبم با ریتم تندی می زند: زن عامو زینب....زن عامو زینب ...زن...عامو...

مگر خدا چند وظیفه به گردنت انداخته که از دخترانگیت تا ازدواج و مادرانگیت تا اکنون باید راست و درست انجامشان می دادی؟ چه شاهکارها که نکرده ای! اجاق خانه را در سینه گرم نگه داشته ای...
عامو را پس از بازنشستگی تا آخرین دمادم، با اِکرام، طعام و تیمار داشتی...کارنامه ات پیش خدا پر از ۲۰...

یادت مانده که چند سال پیش عموی شوخ و خوشباشمان، آ سید محمدعلی پس از عمل قلب به زیارتت آمد؟ و صمیمانه گفت:
- زن برار، زینب جان! حلالم کن...از دستت هزاربار نوشیدیم و خوردیم و هیچ کس اخم به قیافه ت ندید...افسوس که نتونسیم یکی از هزار دستگیری هاتِ جواب بدیم...شرمنده ی خداتیم...

در آن بامداد خلوت و خاموش تابستان خانه ی شرکتی است که تو صدا می زنی:
- دا علی! با هاشم قابلمه ببرین آش و نون بخرین بیارین...عموهاتون دارن بیدار می شن...

و من مفهوم زن و زندگی را در رفتار تو دیده ام و اکنون در وجود پرستار و تیماردارت "سیمین طلا"؛ به معنای واقعیش رسیده ام که مانند یک راهبه ی خادم خدا، جوانیش را به پای تو ایثار کرده است.
باید در برابر او سر خم کنم. دستش را ببوسم و بگویم: دختر عمو جان! چه فاتحانه /مادرانه زن عامو زینب دوست داشتنی ما را مراقب مانده ای...
حقا که تو نگهبان آتشی در این سرمای سیاهِ حاکم..../ هاشم حسینی: روزنوشت های شبحِ در گشت و گذارِ سرزمین محروسه/ شنبه، چهل و چهار روز مانده تا بهار....
Sat. , Feb. 04th, 2023

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 12:42 توسط هاشم حسینی  | 

برچسب: نویسنده: سپیده رستمی تاريخ: سه شنبه 18 بهمن 1401 ساعت: 17:03

صفحه بندی