بی بی هر روز به من چه می گوید؟
ماماجی پیرِ پیر است، اما در چشمانش آسمان آسمان ستاره چشمک می زنند.
لباس هایش کهنه ی کهنه اند، اما همیشه از پاکیزگی می درخشند و در مِ ینا/ روسریش گل های رنگارنگ هر روز می شکفند...
و آخرین روزی که به بسترش می دوم و می بوسمش، کودکِ کودکم و هنوز به مدرسه نرفته ام که خِنگ و خودخواه شوم...
ماماجی سرم را که روی سینه اش می گذارد و می بوسد، تنش آن قدر خوشبوست که اگر همه ی عطرهای دنیا را بیاورید تا ببویم و بگویم کدام یک از این هاست، با اطمینان به شما خواهم گفت هیچ کدام یا همه ی این ها را روی هم بگذارید، نیست. پیکرش عطر خداست...برندی منحصر به فرد!
ماماجی در گوشم زمزمه می کند:
کُروم! همیشه یادت بو! چیا سی ما، نه ما سی چیا...په، سی چیا داشته و نداشته غصه نی خوریم...حسادت نیکونیم... ظلم نیکونیم...
چیا ئی مَنِن، ما ایریم...*
ماماجی همیشه لبخند به لب دارد، حتا دیشب های به رویا و هم اکنون که رو به رویم ایستاده که من پر آب چشم دارم از او می نویسم...
در قلمروی مهر: ماماجی دانای دانایان و من نادانِ نادانان../هاشم حسینی، روزنوشت های شبح در گشت و گذار سرزمین محروسه
برچسب:
نویسنده: سپیده رستمی