خرید بک لینک

تا برسم به پیشخوان، راه زیادی مانده... داروخانه چی که خانوادگی این جا را اداره می کند، با صبر و حوصله مراجعان را با دموکراسی و لبخند راه می اندازد. - آقای دکتر ژل چی؟ دارید؟

- ژل هم همین حالا رسید..کارتن ها را هنوز باز نکردیم...به همه می رسه... کوران بخور گوشه ی پیشتوان، آشغال های هوا را رو به بیرون جارو می کند. نوبت به من می رسد.

- حالا دخترت چه طوره؟ تگرتول ۲۰۰ هم برام رسید...

- سپاس...داره بهتره می شه....این پماد ویشکا و کپسول های مگنیفورت را می خواستم....آرنج چپ اش، اسپاسم و درد شدید دارد...

نگاهی به نسخه می اندازد. واکنش، لبخند رضایت است. بانویی با چمنزارهای پشت چشم های درشت، تکیه داده به عصای مرصع، با بوی خوش صابون لایف بیویی، بسته ی داروهایش را می گیرد و می چرخد واپس رو به در. سرش را رو به من تکان می دهد به لبخند:"خوب می شه..."

با اقتدار دارد از عرض خیابان رد می شود که به او می رسم. عصای سحرآمیزش را رو به هجوم خودروها که نشانه می گیرد، می ایستند. شانه به شانه به آن سمت می رویم. پیاده رو را به میدان اسبی می رسانیم. در محوطه ی میدان، زیر اسبی به شیهه می نشینیم.

- این پماد ویشکا برا دخترتون خیلی خوبه...یادش به خیر کمر و زانوهایم که اسپاسم می گرفت، طفلکی فریبرز با حوصله مالشم می داد و من با لذت هی غر می زدم!

- فریبرز خان کجاست حالا؟

- خوابیده امام زاده طاهر طفلکی...

از کیف تمام چرم براق اش قوطی کوچکی در می آورد:

- بفرما...قرص نعناع س...

بر می دارم. عصا را بغل نیمکت تکیه می دهد:

- متولد چه سالی هستی آقای جنوبی خونگرم؟

- سی و سه...

آینه دستی را بیرون می آورد. لب ها را می مکد:

- ارادتمند شما متولد بیست و سه..

- از فریبرز خان بیشتر بگید؟

- سنتور هم می زد...من عاشق صدای عماد رام و سرهنگ زاده...برام ازشون می خوند...

مژه ها خیس، اما به لبخند ادامه می دهد:

- سنتورش را گذاشته م کنار تخت خواب...نباشه خوابم نمی گیره...مرد همراهم دم صبح میاد شانه ی یخ زدم را با انگشتا داغش می خارونه، سنتور می زنه، منو می بوسه و می گه"رمان بخون مهناز..." شب و روز رمان می خونم و موسیقی گوش می دم...اما چه کنم، طفلکی فریبرز تنها خوابیده اون جا...

بلند می شویم زیر دوش آفتاب داغ و پاک. راه که می افتیم یادم می آید باید از همین دکه ی گوشه ی میدان روزنامه بخرم. بعدش نان، سیر و پرتغال... و فراموش نکنم که آسمان صاف است و آن بلندا، کوه ها دارند کلاه های سپیدشان را به احترام موکب نوروز برمی دارند...

ه. ح./کرج، عظیمیه شانزده روز مانده تا بهار ۹۹

برچسب: نویسنده: سپیده رستمی تاريخ: جمعه 8 فروردين 1399 ساعت: 20:11

صفحه بندی