خرید بک لینک

*هفتکل: جغرافیایی سرگردان*

بخش هایی گزینه از کتاب "نفرین نفت"/دفتر " دوباره سلام هفتکل!" که برای نخستین بار منتشر می گردد...

*

2

با این کله ی داغ بی قرار

خالکوب نام ها

هر شب

در پناه رواندازی از یادمان ها

بی تاب

به خواب می روم.../ه.ح.

سوار سرویس پتروشیمی "میتی نول" می شوم. هم کاران خواب اند. در برقی باز و بسته که می شود، دیگر از شرجی خبری نیست، اما تشباد که از سمت کوه رو به دریا می وزد، وارد فضای خنک کولر دار می شود و چشم هایم را می سوزاند...

حدود نیم ساعت در راه هستیم تا از منطقه ی شیرینو به سایت برسیم.

می ایستد. تاورها، مخزن ها، پایپ رک ها و جنبش مورچه وار کارگرها...

انگشت حضور را می زنیم. به دستگاه نگاه می کنم که قلبی را می ماند به تیک تاک...تیک...

هنوز پیاده نشده ام که صداهایی درهم، به پچ پچ، مرا صدا می زنند.

بر می گردم، واپس. کسی نیست. مینی بوس بر گشته به تراس بالا.

راه می افتم میان بر، تا از پشت مخازن Aو B سریعتر خودم را به دفترم، "مرکز کنترل اسناد" DCC برسانم.

هنوز کار شروع نشده است. جوانی سبزه رو میان قامت که خط نازک پشت لب دارد، لباس کار پوشیده و کلاه ایمنی بر سر، مرتب و مجهز، می خواهداز پله های تاور اول 64 متری سایت بالا برود. نگاه ام به کارت شناسایی سینه اش می افتد: "علی بارسانی".

"علی بارسانی؟! بچه ی نازنین توفشیرین که درست روز پیروزی انقلاب 57، در اهواز، گاراژ حاج نسرین آسیاباد، در میان شعله های آتش تیر خورد و سوخت؟"

اما او بی خیال، پله ها را بالا می رود.

"عجب! او این جا چه کار می کند؟"

باد گرم می وزد. بدن ام به غرق نشسته...بی خیال!

می روم که از میان اسلب ها و کومه های میلگرد و لوله پلیت بپیچم رو به مسیر کانکس های نقلیه و اداری که می بینم، غلام یزدانی و پدر عیدی زلفی با آن سبیل های پرپشت، کپن پور، کارمند شرکت نفت هفتکل- فراری بعد از کودتای 32،

هوشنگ احمدی که آرامگاهش، در آغوش مادر، بر سر تپه ی قبرستان فارسیمدان های توفشیرین زیارتگاهی است- نشان مهر میهن و مادر، کلاسور مهندسی در دست دارد: مجهز و ملبس به لوازم ایمنی...آن ها از رو به رو می آیند و رد می شوند...و پشت سرشان، صفی از هفتکلی ها: باقری سندیکالیست، "بچه رومز" که برای "توفیق" می نوشت و بیش از نیم قرن پیش ایستاد به اعتراض برابر دکتر اقبال که حکم آورده بود هفتکل نفت زاد را متروکه بسازد؛ و کا حسن، با پتک هم چنان بر دوش- پیرمرد همیشه به کار تا آخرین نفس ها که هیچ گاه در روزگار نوجوانی ام در دهه ی چهل، او را نشسته و منفعل ندیدم. او ساکن محله ی 'جاروکارا" بود، پشت "پخار شماره 15"، با کوره ی گچ پزی اش در دهانه ی ورود به دره "تهلو" / "سرچشمه" که در مسیرش چند چاه خودکار نفت قرار دارند...

"این ها از کی آمده اند این جا، مشغول کار شده اند؟"

خودم را به امور اداری می رسانم.

"این ها که نام چنتاشون را گفتی، بسیار فعال، کار بلد و درستکار هستند...کاش در پروژه ها، به جای این همه "عادم" سفارشی آویزون بالا دستی ها که به جای بهره وری کار، فقط و فقط به فکر حفظ موقعیت خود هستند، از این هفتکلی ها، نمونه های دیگری هم نه تنها در این جا که در هر جاهای ایران عزیز می داشتیم...."

ادامه دارد

*

هاشم حسینی/ کتاب "نفرین نفت"
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 17:59 توسط هاشم حسینی |

برچسب: نویسنده: سپیده رستمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 17:53

صفحه بندی