خرید بک لینک

در بهشت زمینی "همه گل"

هنوز زنده است؟ لبخند می زند؟ هوای درمانده ها، از راه مانده ها و دیوانه ها را دارد؟

آن کوچه ی تنگ و بی درخت، محروم از آب و برق و امکانات اولیه معیشتی، با حضور این زن زیبا و خنده رو بهشت بود....

تابستان های بی آبی که از نیمروز تا پسینگاه و شامگاه، بادبزن های دستی از حرکت باز نمی ایستادند، او زنان را به خواندن و خنده وا می داشت... و مردان را امیدوارانه به تماشا...

دهه ی چهل شمسی را می گویم که لوله های قطور طلای سیاه از پشت محله ی ما - "جاروکارا"، به سوی جیب های گشاد و خسیس سرمایه می خزیدند و ما را سهمی از آن همه ثروت نبوده...

فقر بود و فشار زندگی؛ "گل محمد" همیشه فراری از دست امنیه ها، در تاریکی شب، با سر و روی سیاه از خاکه های زغال قاچاق، به "پخار" - آشپزخانه ی اشتراکی محله می آمد تا سر و تن بشوید...

"عامو پرویز" - این خان در به در که ایل تبارانش در جنگی نابرابر برای حفظ پایگاه خود، مغضوب شاه دست نشانده شده بودند، از دست "همه گل" خوراکی و چای و سیگار می گرفت...

در عرق ریزان پسینگاه های داغ تابستان، زمان از حرکت می ایستاد. از کولر و تلویزیون خبری نبود. زن ها و کودکان به سایه های گداخته پناه می آوردند. هنوز تا آمدن تانکر آب شیرین، ساعت ها مانده بود و شیر لوله ی عمومی آب خشک، چرا که در روز فقط دو ساعت بیشتر آب نداشت...

اما ناگهان سر و صدا و قهقهه ی زن ها فضا را می شکافت..."همه گل" می خواند و زن ها همسرایی می کردند.

او ذوق و نبوغ بازیگری خیره کننده ای داشت. انگار 50 سال پیش، همین ظهر رفته ی امروز است:

شوهر مهربان "همه گل" ، "عامو زاهد" خسته از کار، دوچرخه را گوشه ای نهاده و بی خیال شوری عرق فرو رفته در چشم ها، در خواب عمیق فرو رفته است...

قرار است، همین که سر و کله ی "مم طاهر" -آواره ی بی خانمان پیدا شد، زن ها کل و هو بزنند... به پیشواز او بروند...بخوانند و برقصند و دست نومزدش "همه گل" را در دست او بگذارند...

"همه گل" با مهارت تمام نقشش را اجرا می کند... فضا آن چنان انسانی، فارغ از ریا و عبوس زهد است که "همه گل" پا پیش می گذارد تا مرد رویاهایش، پهلوان "مم طاهر" را ببوسد ...

"همه گل" دختر "کا حسن" است: پیر مردی ریز نقش، کم حرف، اما پرکار که در دهه ی هشتم زندگی اش، هم چنان پتک می زند؛ با مناعت طبع، ساعت ها در برابر کوره ی آتشین گچ پزی می ایستد تا دست نیاز به سوی کسی دراز نکند.

"همه گل" ، پیر بیوه ی بی فرزند، "خاله شاه زینب" حاضر جواب- گنج ضرب المثل و ترانه های بختیاری را هم سرپرستی می کند ...

می گویند بعضی آدم ها بهشتی هستند. درسته، اما من حتم دارم که "همه گل" خود بهشتی است. چرا؟ چون هر جا حضور می یافت، از لب ها اخم و ناامیدی را ور می چید و آن سنگستان را بهشت همیاری و خنده و پیوند می ساخت.

دهه ی چهل شمسی بود، سال های پر تب و تاب پس از کودتا؛ و "جارو کار" محل سکونت بختیاری ها بود و مأمن خان های در به در ...بالا بلندی خوش تیپ به نام "عامو پرویز" بود و فعالیت بچه هایی کتابخوان و معترض مانند گرمسیری و احمدی سرشت و حفیظ ممبینی... و پچ پچ فرار چریک های سیاهکل در شهر پیچیده بود و ترس و لرز حکومت از این که روزی مبادا بختیاری ها سر به شورش بر دارند ...از دره تهلو(دره ی آب تلخ) سر بر آورند و لوله های قطور نفت را تصاحب کنند..

و مگر نه این که "همه گل چهرازی" زن ها و مردها را دور خود جمع می کند؟ پس، مأمور آگاهی، "سروان افشار وسپا"، مرتب به محله ی جارو کارا سرک می کشد و از طریق خبرجین هایش، تخم و ترکه های ژنرال جیکاک انگلیسی ، معروف به "سید جیکاک" که هنوز خانه اش، بنگله ی جیکاک، بر بلندی تپه ی رو به "توف شیرین" باقی مانده، کسب خبر می کند...

تابستان 1346 که کارنامه ی قبولی ششم ابتدایی را گرفته و به همراه عموهایم -اهل روستای "ترک او" عازم کار، پس از برداشت محصول به آبادان هستند، به خانه ی خواهرم "حکیمه" ، در کوی "هزاری ها"ی شرکت نفتی آبادان می روم.. اما هنوز هفته ای نگذشته که دلتنگ هفتکل می شوم و محله ی "جاروکارا"...

-"می خوام بروم جاروکارا..."

آبادانی ها تعحب می کنند. "آخر آن جا هیچی نداره...این جا همه چیز فراوان: یخچال و سینما و تلویزیون و فوتبال و خوراکی های خوشمزه.. جاروکارای داغ و خشک و فقر زده چه دارد؟"

"من دلتنگ آشپزخانه ی اشتراکی، ترانه خوانی های زن ها، فایزخوانی شبانه ی "گل محمد" و لبخند محو "عامو پرویز" هستم و حضور همه جانبه ی مادری زیبا و هنرمند که خوراکی های خوشمزه می پزد و نومزد "مم طاهر " است که با آن قوری و مرغ همیشه در زنبیل، از بالا تا پایین حکومت را به فحش های آبدار می بندد..."

وقتی همین امروز، با عجله از سفر دور دست به هفتکل می رسم، از مادر می پرسم:

"ننه، همه گل کجاست؟ صدای خنده هاش نمیاد...."

به کوچه می دوم....به دیوارها دست می کشم که دیگر داغ از آن دل های مالا مال از محبت

نیستند... سرمازده ی مرگ اند به دوغاب دروغ و ریا آلوده، بی حضور مادرانی که هر کدام جای دیگری را پر می کردند...بی خنده های "خاله شاه زینب"، "ماه پری"، "زهرا گنگه" و "دی احمد"، "دی فلامرز "، "دی خومکار"...و به رهبری "همه گل"...

بهار نیست. "همه گل" رفته و بهشت را با خود برده است..

برچسب: نویسنده: سپیده رستمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 17:53

صفحه بندی