تابستانی که ۱۶ ساله شدم...
روزِ نخستِ خرداد ۱۳۴۹ نفس داغِ تابستان را داشت با آن پسین های طولانی...
کارنامه ی قبولی کلاس نهم دبیرستان رودکی هفتکل را که به خانه آوردم، کیف سبک سفری را آماده از شانه آویختم.
کجا؟
سفر.
بابا، مادر و ننه هزارگل میدانستند تابستان ها به آبادان برای کار می روم تا خرج سال تحصیلی آینده را درآورم...
اما رفتن به سفر؟ نه اینقدر زود!
می خوام برم شیراز
شیراز که چه؟
یک هفته زیارت حافظ و سعدی و از آن جا به آبادان...
بابا فقط لبخند رضایت آمیز زد.
خم شدم دست او را بوسیدم به وداع...
ننه هزار گل بغض آلود گفت
بی بلا بی قضا...بوسه های پر بغل...مادر مرا بویید و بویید...
راه افتادم.
مادر پشت سرم آمد:
-صبر کن!
ایستادم.
-دا! عزیزِ دلُم! یه سفارش دارُم...انجامش ئیدی؟
ننه هزارگل هم به لبخند آمد ایستاد کنجکاو که چه می خواهد بگوید. بابا هم به تماشایِ ما؛ لمیده بر تخت سیمی سیروس باف، جرعه ای از لیوان دسته دار چایِ پررنگ می نوشید و پُکی به سیگار آپادانایش می زد...
-مادر جان! گوش به فرمانم! از تو به یک اشاره، از من به سر دویدن...
-اول بگو ببینم، انجامش ئیدی؟
-چرا انجامش ندم، ننه خوشگلِ پنبه ای همیشه خوشبو!
بابا دست آزادش را به نشانه ی تاَیید حرفِ من تکان داد.
ننه هزار گل هم گفت: ها وُلاه!
مادر جلوتر آمد. پنجه ی چپم را گرفت برد روی سینه اش، همان جا که تپش های قلبش را می شنیدم. بارگاهی مقدس تر از هزار معبد...
شب ها، تا کلاس دوم یا سوم دبستان سر فرو برده لایِ آن دو کندوی بهشتی به خواب می رفتم...تا آخرین روزهای وداعش هم، هرگاه به هم می رسیدیم، او مرا می بویید و می بویید و منِ بی نوا، تیپا خورده ی اهریمن روزگار؛ امّا هم چنان سرِ پا، پوزه بر آن شکاف فرو می بردم...
-دا! از حَلا به بعد، هر شهری رفتی به غریبی، برو خاکِسُون اون جا، فاتحه بِخُون سی ده تا رفته از دنیا ...
-چشم...
در تاریک روشنایِ صبح سردِ شیراز از اتوبوس TBT پیاده شده، آش شیرازی را با دو سه استکان پشتش گواریده و عازم حافظیه شده ام.
چاووش عاشقان ندایم می دهد:
بر سر تربت ما گر گذری همت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود...
و از آن جا به قبرستان کهنه...از شیراز به آبادان...تختِ پولاد اصفهان...سَر خَم بر کتیبه به کتیبه ی یادنمایِ رفتگان به ابدیّت هستی، موازات سال های کار...گناوه و عسلویه...لامرد و دشتستان...بوشهر و رشت....ساری و ترکمن صحرا...خاوران تا باختران...
آرامستان ظهیرالدوله صفاعلی...کشورهایی در خارج...کنار قبرهای باغراه های مُزَیّن به گل هایِ رنگارنگ احاطه کرده گورهایِ استامبول...از دیار رفتگان یائونده ی کشور استواییِ آفریقا تا گورستان سرسبز و پر درختِ یِرِوان ارمنستان...از...تا...
و من
هر جا، خم شده، انگشتان بر واژه هایِ مرمرین سخنگو داشته ام...
زیر لب زمزمه کرده ام:
مادر می بینی با چه شور و اشتیاق سفارشت را شهر به شهر، از ایران تا هرجای جهان که بال پریدنم باشد به جا می آورم؟
بیست سال و اندی پیش از این:
ده فرمان مادر را انجام داده، دارم پی کار خودم می روم که مرد جوانی صدایم می زند:
-آقا جان! شما با مُتوفای ما، مادرمان، آشنایی و نسبتی داشتید که برایش فاتحه خواندید؟
پیش می آید و دست دوستی را پیش می آورد.
پنجه اش را بر روی قلبم می برم:
مادرم بود...
به گریه می افتد...و دیگر... اشک ها و دست ها به دوستی های تازه...
همین پارسال آرامستان اصلی کرج:
-عمو جان! دیدم داری برای بابای مهربان ما فاتحه می خونی، می شناختیش؟
-چرا نشناسمش دختر جان!
و دیگر... اشک ها و دست ها به دوستی های تازه...
سال هاست شهر به شهر سفارش مادر را انجام می دهم و دوستان واقعیِ بسیاری دور از دورویی، وسوسه های مال و نام و افراد پر دردسر پیدا کرده و دریافته ام چه معجزاتی داشته سفارش خواندن فاتحه بر روی ده قبر ناشناخته...
اکنون که دارم فارغ از بود و نبود این ها را می نویسم به یاد کلام فرامش نشدنی مادر می افتم:
-دا!
-هان مادر بگو!
به سختی نفس می کشد.
تیک تیک قطره هایِ سِرُم متصل به بازوی آش و لاشش که پوست دیگر توانایی ترمیم خود را ندارد، ناقوس هایی هولناکند که در دالان پیچ در پیچِ مغزم می پیچند....مادر به سختی نفس می کشد. منتظر می مانم به حرف درآید. دستمال خیس را بر لب هایِ داغمه بسته اش می کشم. سینه ی لخت و سرما زده اش را می بوسم:
-مادر جان! چی می خواستی بِگی!
دقایقی سنگین سال می گذرد تا چشم باز می کند.
لب ها را به سختی می گشاید. تقلا دارد لبخندکی بزند. با سکوت نه به اختیار خود فرزندش را نیازارد.
-دا! ... ما...ئی ریم سرِ مرده ها...سی دلِ زنده ها...
کات.
پرده می افتد.
□
این نوشته ی به شتاب و با چشمانِ پر آب را دارم از آرامستانِ شلوغ ماهدشت، کنار دوستانی تازه یاب می نگارم./هاشم حسینی، پنج شنبه، هشتم امرداد ۱۴۰۵
July 30, 2026
برچسب:
نویسنده: سپیده رستمی